• تاریخ انتشار : 1405/03/27 - 10:35
  • تعداد بازدید کنندگان خبر : 31
  • زمان مطالعه : 15 دقیقه

روایتی از حافظه‌ای که در هفدهم فروردین جا ماند

دلنوشته‌ای از زهرا صباغی در سوگ عمه و خانواده‌اش

زهرا صباغی در این دلنوشته، از روزی می‌گوید که موشک‌های دشمن، زندگی عمه‌اش و خانواده‌اش را به یغما برد و پدربزرگ را در چرخه‌ای بی‌پایان از سوگ گرفتار کرد؛ روایتی از پیرمردی که با گذشتِ زمان، هنوز چشم‌انتظارِ عزیزانی است که دیگر بازنخواهند گشت.

تصویر صفحه 2026-06-17 103826

روایت شده از زهرا صباغی برادرزاده شهیده فاطمه صباغی به همراه کل خانواده (همسر، پسر و نوه)

 توضیحی درباره‌ی این متن: من روز دوشنبه، 17 فروردین، با موشک‌های آمریکایی‌اسراییلی خانواده‌ی عمه‌ام را از دست دادم. روزی که برای ما همه‌چیز زیرورو شد و زمان دیگر به شکل خطی‌اش پیش نرفت. ما دیگر منتظر فردا ها نبودیم؛ چون می‌دانستیم فردا یعنی آواربرداری‌های مجدد برای پیداکردن نشانی‌ از عمه و شوهر‌عمه‌ام، فردا یعنی خاک‌سپاری و فرداها یعنی روزهایی که زندگی‌مان باید بدون آن‌ها پیش برود. فردا یعنی روزی که بایدزندگی‌مان را به هر ضرب‌وزوری هست جلو ببریم.

فردا برای بابابزرگ هیچ‌وقت نمی‌رسد

پدربزرگم یکی‌دو سالی بود که کمی فراموشی گرفته بود؛ نه از آن فراموشی‌هایی که از همان اول آدم را بترساند و وادار کند اسم بیماری‌ها را زیرلب تکرار کند؛ نه، از آن مدل فراموشی‌های ریز، خانگی، تقریباً بامزه؛ فراموشی‌ای که اول خودش را در چیزهای کوچک نشان می‌دهد، در نان‌خریدن، در جاگذاشتن گوشی، در دوبار پرسیدن یک سؤال، در همان فاصله‌ی کوتاه بین آشپزخانه تا پذیرایی. یادش می‌رفت نان خریده و دوباره برای خریدن نان به بیرون می‌رفت. یادش می‌رفت چایش را خورده یا نه. یادش می‌رفت کلید را کجا گذاشته. ما هم به چشم یک اتفاق بزرگ به آن نگاه نمی‌کردیم. هنوز می‌شد باهاش شوخی کرد، هنوز می‌شد از دلش خنده درآورد، هنوز فراموشی‌اش بیشتر از آنکه ترسناک باشد، رنگِ عادت گرفته بود. هرازگاهی که مامان‌خورشید با حرصِ نصفه‌جدی، نصفه‌نمایشی، درِ فریزر را باز می‌کرد و می‌گفت «بازم سنگک؟ کل فریزر که شده نون‌سنگک!» من و محمدرضا می‌زدیم زیر خنده و به بابابزرگ می‌گفتیم «لااقل یک تنوعی بده؛ دفعه‌ی دوم رو بربری بخر.» او هم معمولاً یا با خجالت می‌خندید یا با همان حالت معصوم و بی‌دفاعی که مخصوص خودش بود، می‌گفت «خب یادم رفت.» و همین «خب یادم رفت» آن روزها هنوز جمله‌ی ساده‌ای بود، هنوز زخم نداشت، هنوز کسی از شنیدنش یخ نمی‌کرد.

همه‌چیز در همان حد بود؛ در حد چند نان اضافه، چند سؤال تکراری، چند بار یادآوری‌کردنِ اسم و قرار و ساعت. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد حافظه هم مثل شیشه باشد؛ چیزی که تا وقتی ترک‌هایش ریز است، آدم با آن کنار می‌آید؛ اما کافی‌ست یک ضربه‌ی درست‌وحسابی بخورد تا یک‌دفعه نه‌فقط ترک بردارد که فروبپاشد و روی زمین پخش شود. دوشنبه، هفدهم فروردین، همان ضربه بود. همان روزی که بابا رفت آنجا تا آن خبرِ وحشتناک را، به هرنحو که شده، در دهانش جا بدهد و به مامان‌خورشید و بابابزرگ بگوید. هنوز هم وقتی به «گفتنِ خبر» فکر می‌کنم، تنم یخ می‌کند. بعضی خبرها را نمی‌شود گفت؛ فقط می‌شود با آن‌ها وارد اتاق شد، نشست، به نقطه‌ای خیره شد، چند بار شروع کرد و نتوانست، آب خواست، سکوت کرد و بعد جمله را جوری از دهان بیرون انداخت که انگار خودِ گوینده هم امیدوار است با تمام‌شدن جمله، واقعیت هم تمام شود. اما بعضی واقعیت‌ها، درست از لحظه‌ای که به زبان می‌آیند، تازه دندان درمی‌آورند.

خوانده بودم که شوک‌های بزرگ می‌توانند بیماری‌ای را که تا دیروز با گام‌های آهسته پیش می‌رفته، ناگهان هل بدهند به جلو؛ می‌توانند زمان را فشرده کنند، می‌توانند سال‌ها را در چند ساعت خلاصه کنند. خوانده بودم؛ اما ندیده بودم. دیدن فرق دارد. دیدن یعنی بنشینی و در چند ساعت، پیرشدنِ یک آدم را جلوی چشم خودت تماشا کنی. یعنی بفهمی ذهن هم می‌تواند از شدت درد، خودش را خاموش کند. پدربزرگم مردِ احساسی‌ و دل‌نازکی‌‌ست؛ از آن مردهایی که شاید در نگاه اول ساده و آرام به نظر برسند، اما کافی‌ست چیزی ته دلشان را بلرزاند تا اشک از چشمشان راه بیفتد. همیشه یک دستمال‌یزدیِ چهارخانه در جیبش دارد؛ دستمالی که برای من فقط یک تکه پارچه نبود؛ بخشی از شخصیتش بود، بخشی از حافظه‌ی خانوادگی‌مان. همان دستمالی که بارها دیده بودم آرام از جیبش درمی‌آورد، اول تاخورده و منظم، بعد بازش می‌کرد و می‌گذاشت روی چشم‌هایش. مثلاً آن‌وقت که عمومصطفی داشت برمی‌گشت آمریکا، پدربزرگ به گوشه‌ای رفت، طوری که کسی خیلی نبیندش، اما معلوم بود دلش تاب نیاورده. دستمال را درآورد و های‌های گریه کرد؛ از آن گریه‌های بی‌پرده‌ی کودکانه که آدم را بیشتر از هرچیزی می‌شکند. مامان‌خورشید اما جنس دیگری‌ست. همیشه برایم تصویر زنی بوده که انگار ستون‌های خانه روی شانه‌های او بنا شده. از آن زن‌هایی که زندگی هرچه بهشان فشار آورده، بیشتر فقط سکوت کرده‌اند. نه اینکه درد نکشیده باشند؛ برعکس، آن‌قدر درد را بلد شده‌اند که یاد گرفته‌اند چطور بی‌صدا حملش کنند. نهایتاً کم‌حرف‌تر می‌شوند، نگاهشان بیشتر در خودشان فرو می‌رود، اما جلوی چشم دیگران وا نمی‌دهند. آن دوشنبه، با این‌حال، از آن روزهایی بود که حتی ستون‌ها هم ترک می‌خورند.

بابا خبر را که گفت، انگار هوا در خانه شکل دیگری پیدا کرد. نمی‌دانم چطور توضیح بدهم، اما بعضی لحظه‌ها را آدم با پوستش به یاد می‌سپارد، نه با ذهنش. حتماً صدای یخچال بوده، حتماً استکان یا بشقابی جایی بوده، حتماً نور از پنجره می‌آمده، حتماً گلدان‌های بی‎‌شمار مامان‌بزرگ دوباره خودنمایی می‌کردند، اما چیزی که در حافظه می‌ماند، صدای هق‌هق پدربزرگ است. آن صدای بلندِ شکسته، آن صدایی که از جایی عمیق‌تر از گلو می‌آمد. اشکش را با همان دستمال معروف پاک می‌کرد، دستمالی که این‌بار دیگر برای بدرقه‌ی سفر نبود، برای چیزی به‌مراتب بی‌رحم‌تر بود؛ برای مرگی که نه یک نفر که چند نفر را با هم از دلِ خانواده کنده بود. بعد، انگار همه‌ی انرژی بدنش را همان گریه‌ی اول برده باشد، ساکت شد. نه آن سکوتی که از آرامش می‌آید؛ از آن سکوت‌هایی که آدم از دیدنش می‌ترسد. رفت لباس مشکی‌اش را پوشید، خیلی آرام، خیلی بی‌حرف و آمد روی همان مبلی نشست که جای همیشگی‌اش بود؛ همان‌جا که همیشه می‌نشست، چای می‌خورد، تلویزیون نگاه می‌کرد، با میهمان‌ها سلام‌وعلیک می‌کرد. فقط این‌بار دیگر هیچ‌کدام از آن کارها نبود. فقط خودش بود و یک سکوت سنگین که انگار روی شانه‌های همه افتاده بود. ساعت‌ها همان‌طور نشست. نه چیزی پرسید، نه حرفی زد، نه حتی به جایی درست نگاه می‌کرد. بعد از چند ساعت، ناگهان سرش را بلند کرد و گفت: «زهرا بابا… گفتن کی مرده؟»

این سؤال ساده‌ترین و درعین‌حال هولناک‌ترین سؤال آن روز بود. چون ما خیال کرده بودیم خبر را شنیده، گریه‌اش را کرده و فهمیده. اما معلوم شد فهمیدن، برای او، چیزی نیست که یک‌بار اتفاق بیفتد و تمام شود. اسم‌ها را که برایش گفتیم، عمه، محمدرضا، عمو عباس و مهرسا، صورتش دوباره درهم رفت، انگار که خبر همین لحظه تازه به او رسیده باشد. همان‌طور که آدم برای اولین ‌بار با مرگ روبه‌رو می‌شود، همان‌قدر بی‌پناه، همان‌قدر ناباور، همان‌قدر خام. دوباره زد زیر گریه. از آن گریه‌هایی که تمام نمی‌شود، فقط بین هق‌هق‌ها کمی هوا کم می‌آوری و باز از نو شروع می‌شود. انگار کسی هربار با گفتن آن اسم‌ها، چاقو را از نو در زخم فرو می‌کرد. خیلی طول کشید تا آرام‌تر شد. بعد رفت اتاقش و خوابید؛ یا شاید فقط دراز کشید تا بدنش از شدت اندوه از حرکت بایستد.

اما شب که شد، خانه‌ی مامان‌بزرگ دیگر آن خانه‌ی چند ساعت قبل نبود. خبر پیچیده بود. فامیل و آشنا یکی‌یکی و بعد دسته‌دسته آمده بودند. خانه پُر شده بود از آدم‌های مشکی‌پوش، از صداهای خفه، از سلام‌هایی که ناتمام می‌مانْد، از گریه‌هایی که از اتاقی به اتاق دیگر سرایت می‌کرد. بوی چای مانده بود، بوی عطرِ تند بعضی مهمان‌ها، بوی گلابی که احتمالاً کسی برای مراسم آورده بود، بوی کفش‌های زیادی که دم در ردیف شده بودند و آن حسِ خفگیِ خاصِ خانه‌های عزادار که انگار هوا هم در آن‌ها سیاه‌تر است. پدربزرگ از اتاق که بیرون آمد، مادربزرگم را دید که برای محمدرضا روضه می‌خوانَد. چند ثانیه نگاه کرد، بعد خیلی طبیعی، خیلی ساده، طوری که انگار درباره‌ی یک سرماخوردگی می‌پرسد، گفت: «مگه محمدرضا چیزی‌ش شده؟» و آن لحظه یکی از بی‌رحم‌ترین لحظه‌های عمرم بود. چون مجبور شدیم دوباره همه‌چیز را برایش بگوییم. دوباره اسم‌ها را ردیف کنیم. دوباره آن خبر را که یک‌بار گفتنش هم جان آدم را می‌گیرد، به همان آدم بگوییم؛ آن هم طوری که انگار برای بار اول است. و باز همان دستمال‌یزدی، همان گریه، همان فروپاشی.

بعد از یک ساعت یا شاید کمتر، باز پرسید: «فاطمه هم چیزی‌ش شده؟» و دوباره همان روتین. همان چرخه‌ی جهنمیِ توضیح‌دادن، بهت‌زدگی، گریه، ساکت‌شدن. آن شب زمان برای همه جور دیگری می‌گذشت؛ اما برای پدربزرگ اصلاً نمی‌گذشت؛ مدام برمی‌گشت به عقب، به دقیقه‌ی اولِ شنیدنِ خبر. ما یک‌بار عزادار شده بودیم؛ او ده‌بار، بیست‌بار، شاید بیشتر. هربار با همان شدتِ بار اول. هربار بدون اینکه چیزی از لبه‌های تیزِ این غم کند شده باشد.

شب، وقتی دور بعدی میهمان‌ها آمدند، خستگی روی صورت همه نشسته بود. چشم‌ها سرخ شده بود، صداها گرفته بود، بدن‌ها فقط از سر عادت این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. پدربزرگ اما انگار ناگهان از آن واقعیت جدا شده باشد، جمعیتِ غمگینِ مشکی‌پوش را که دید، فکر کرد برای عیددیدنی آمده‌اند. چند ثانیه با دقت نگاهشان کرد؛ به لباس‌های مشکی، به چشم‌های خیس، به آدم‌هایی که آرام نشسته بودند و زیرلب حرف می‌زدند. شاید ذهنش نتوانست این تصویر را با آن خبری که چند ساعت پیش شنیده بود، کنار هم بگذارد؛ شاید هم اصلاً دیگر آن خبر در ذهنش نبود. برای همین همان کاری را کرد که همیشه در چنین جمع‌هایی می‌کرد. آرام از جایش بلند شد، رفت سمت اتاق، کشوی کوچک کنار تخت را باز کرد؛ همان کشویی که هر سال نزدیک عید چند تا اسکناس تانخورده در آن می‌گذاشت برای عیدی‌دادن به بچه‌ها. اسکناس‌ها را برداشت. او هنوز در همان برداشت ساده و مهربان خودش از دنیا ایستاده بود. بعد هم رو کرد به جمع و گفت: «زشته همین‌طوری برید… . شام بمونین

هیچ‌کس دل نداشت چیزی بگوید. هیچ‌کس توانش را نداشت که برای چندمین بار توضیح بدهد این جمعیت برای عیددیدنی نیامده. فقط نگاه‌ها ردوبدل شد؛ از آن نگاه‌هایی که در آن هم دل‌سوزی هست، هم درماندگی، هم نوعی وحشت آرام از اینکه مغز یک آدم چطور می‌تواند برای دفاع از خودش واقعیت را کنار بزند.

من همان‌جا نشسته بودم و به صورت پدربزرگ نگاه می‌کردم. به خطوط صورتش، به چین‌هایی که سال‌ها بود همان‌جا بودند، اما آن شب انگار عمیق‌تر شده بودند و با خودم فکر می‌کردم شاید این حادثه آن‌قدر برایش غیرقابل‌هضم بوده که ذهنش تصمیم گرفته اصلاً نگهش ندارد؛ انگار مغز گفته باشد «این یکی را نمی‌توانم نگه دارم» و بعد همه‌چیز را پاک کرده باشد. مثل وقتی که آدم روی کامپیوتر یک فایل خیلی سنگین را باز می‌کند و سیستم قفل می‌کند و مجبور می‌شود ریست کند. فقط فرقش این است که در کامپیوتر، بعد از ریست، آدم برمی‌گردد سر کارش. اما در ذهن پدربزرگ، هر بار بعد از آن ریست، خبر دوباره از اول شروع می‌شود.

آن روز از محله هم آمده بودند برای تسلیت. چند مرد مسن که سال‌ها پدربزرگ را می‌شناختند، با همان لحن آشنای همیشگی که در آن احترام و صمیمیت قاطی است. یکی از آن‌ها جلو آمد و گفت: «از نحوه‌ی شهادت دخترتون بگین حاج‌آقا.» شاید فکر می‌کرد پدربزرگ حالا چند روزی هست که در جریان است، شاید خیال می‌کرد حرف‌زدن درباره‌اش بخشی از مراسم تسلیت است. اما کلمه‌ی «شهادت» که از دهانش بیرون آمد، صورت پدربزرگ تغییر کرد. انگار ناگهان در تاریکی کبریتی روشن کرده باشند. چشم‌هایش گشاد شد. چند ثانیه مات نگاه کرد. بعد بلند پرسید: «شهادت؟ فاطمه شهید شده؟» صدایش بلندتر شد. «محمدرضا و حاج‌عباس چطور؟»

و بعد همان اتفاقی افتاد که حالا برای ما آشنا شده بود؛ همان فروریختن ناگهانی. دوباره دستمال‌یزدی از جیب بیرون آمد، دوباره هق‌هق بلند شد، دوباره صورتش درهم رفت، دوباره آن خبر برایش تازه شد. آدم‌هایی که تازه وارد خانه شده بودند، با تعجب نگاه می‌کردند؛ نمی‌فهمیدند چرا کسی که ظاهراً از قبل در جریان بوده، این‌طور شوکه شده. ما اما می‌دانستیم. می‌دانستیم که او همین حالا، همین لحظه، برای اولین بار دارد می‌فهمد.

از آن روز به بعد، زندگی پدربزرگ شکل عجیبی پیدا کرده است. برای ما آن حادثه یک روز داشت؛ یک دوشنبه‌ی مشخص که همه‌چیز را به قبل و بعد تقسیم کرد. اما برای او آن دوشنبه هر روز تکرار می‌شود. هر بار که می‌پرسد «فاطمه کجاست؟» یا «چرا موتور محمدرضا در پارکینگ است و خودش پیداش نیست؟» و ما مجبور می‌شویم چیزی بگوییم، او دوباره به همان نقطه می‌رسد؛ همان لحظه‌ی اولِ فهمیدن.

مامان‌خورشید می‌گفت آن شب، وقتی خانه کمی خلوت‌تر شده بود، پدربزرگ پرسیده: «پس چرا فاطمه‌اینا نمیان اینجا سر بزنن؟ اونا که هفته‌ای چند شب میومدن پیشمون.» و این کاملاً درست بود. عمه‌فاطمه و خانواده‌اش زیاد می‌آمدند. شام می‌خوردند، چای می‌خوردند، تخمه می‌شکستند، عمه‌م با همان خنده‌های معروفش به آن دعوای همیشگی سر نان می‌خندید،  مهرسا توی خانه می‌دوید، محمدرضا با پدربزرگ درباره‌ی هزار چیز حرف می‌زد. خانه‌شان رفت‌وآمد داشت، صدا داشت، زندگی داشت. حالا اما سکوت داشت.

مامان‌خورشید دیگر توان توضیح‌دادن نداشت. نه توانش را داشت، نه شاید دلش می‌خواست آن صحنه‌ی فرو ریختن را دوباره ببیند. برای همین گفته بود: «میان… رفتن سفر.» پدربزرگ هم همان را پذیرفته بود. سرش را تکان داده بود، انگار خیالش راحت شده باشد. گفته بود: «آها… سفر رفتن.» و بعد آرام‌تر شده بود.

بعد از آن، پدربزرگ هر چند روز یک‌بار سراغشان را می‌گرفت. نه با اضطراب، نه حتی با آن هراسِ روزهای اول، بیشتر شبیه کسی که منتظر تمام‌شدنِ یک غیبت معمولی‌ست. می‌پرسید «کِی برمی‌گردن؟» و مامان‌خورشید هربار چیزی می‌گفت؛ «به‌زودی»، «ان‌شاءالله هفته‌ی بعد»، «گفتن خبر می‌کنن».

و من کم‌کم فهمیدم آدم‌ها گاهی برای زنده‌‌ماندن، به‌جای حقیقت، به فردا احتیاج دارند. حتی اگر آن فردا هرگز قرار نباشد از راه برسد.

پدربزرگ هنوز برایشان فردا دارد. هنوز فکر می‌کند یک روز در خانه باز می‌شود، مهرسا می‌دود وسط پذیرایی، محمدرضا بلند سلام می‌کند، عمه روسری‌اش را همان‌طور شل روی شانه می‌اندازد و می‌رود سمت آشپزخانه تا به مامان‌خورشید کمک کند. هنوز گاهی عصرها نزدیک غروب، وقتی صدای آسانسور می‌آید، سرش را بلند می‌کند سمت در؛ همان‌طور که آدم منتظر میهمانی‌ست که دیر کرده. فقط ما می‌دانیم آن فردا دیگر وجود ندارد.

گاهی فکر می‌کنم حافظه فقط چیزی نیست که آدم با آن گذشته را نگه می‌دارد؛ شاید چیزی‌ست که آدم با آن به آینده می‌رسد. آدم اگر نتواند واقعیتِ گذشته را در خودش جا بدهد، شاید دیگر نتواند فردا را هم بسازد. برای همین است که پدربزرگ هنوز در همان دوشنبه مانده. نه چون خبر را نفهمیده، بلکه شاید چون ذهنش حاضر نشده جهانی را بپذیرد که در آن، دخترش دیگر فردایی ندارد.

بعضی‌ها بعد از فاجعه، آرام‌آرام یاد می‌گیرند دوباره برای هفته‌ی بعد برنامه بریزند، لباس نو بخرند، سفر بروند، بخندند، به سال بعد فکر کنند. زمان، حتی با بی‌رحمی، آن‌ها را هل می‌دهد جلو. اما بعضی آدم‌ها در یک روز می‌مانند؛ انگار عقربه‌ای در ذهنشان شکسته باشد.

جنگ فقط آدم‌ها را نمی‌کُشد. گاهی فردا را می‌کُشد و پدربزرگ من، از روزی که آن خبر را شنید، دیگر به فردا نرسید.

او هنوز همان‌جا نشسته؛ روی همان مبل همیشگی، با لباس مشکی، با دستمال‌یزدیِ چهارخانه در دست، و هر بار که اسم فاطمه یا محمدرضا را می‌شنود، دوباره برای اولین بار عزادار می‌شود.

انگار بعضی سوگ‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که زمان نمی‌تواند از رویشان رد شود. بابابزرگ هرروز به فردایی فکر می‌کند که درِ خانه باز می‌شود و عمه‌ام جلوی در ایستاده.

  • کد خبر : 323759
کلمات کلیدی
مریم خرم
تهیه کننده:

مریم خرم

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

ارسال نظر

نظر خود را وارد نمایید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *
متن مورد نظر خود را جستجو کنید
متن مورد نظر خود را جستجو کنید
تنظیمات پس زمینه